دلنوشته تکان دهنده شهیدی که رتبه اول کنکور پزشکی بود

اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال۱۳۶۴ است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است.

لوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است؟

اینها آخرین دست نوشته شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی سال1364  است که تنها ساعتی قبل از شهادت به رشته تحریر در آمده است . امید واریم با انتشار این متن در روزهای هفته دفاع مقدس امیدوار است ضمن گرامی داشت یاد این عزیزان تأملی هرچند کوتاه درباره هدف ، انگیزه و چرایی حضور این مردان خدا در عرصه در ذهن همگان شکل گیرد. متن این نوشته را با هم میخوانیم  چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟؟

چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن ،یعنی آتش ،یعنی گریز به هر جا ،به هر جا که اینجا نباش یعنی اضطراب که کودکم کجاست ؟ جوانم چه می کند ؟دخترم چه شد ؟

به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود ، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است ؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست ؟ چه کسی در هویزه جنگیدیده ؟ کشته شده ودر آنجا دفن گردیده؟

چه کسی است که معنی این جمله را درک کند:

نبرد تن و تانک؟!" اصلا چه کسی می داند تانک چیست ؟ چگونه سر 120 دانشجوی مبارز و"  مظلوم زیر شنی های تانک له می شود ؟ آیا می توانید این مسئله را حل کنید ؟

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه ی خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوارخ کرده وگذر می کند ،حالا معلوم نمایید سر کجا افتاده است ؟ کدام گریبان پاره می شود ؟ کدام کودک در انزوا وخلوت اشک می ریزد؟

و کدام کدام...؟ توانستید؟؟ اگر نمی توانید،این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید  هواپیمایی با یک ونیم برابر سرععت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین ماشین لندکروزی که با سرعت در جاده مهران-دهلران حرکت می نماید،مورد اصابت موشک قرار می دهد،اگر از مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنید کدام تن می سوزد؟

کدام سر می پرد ؟چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید ؟

چگونه باید آنها را غسل داد ؟چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟

چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم وفقط درس بخوانیم چگونه می توانیم در ها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم ؟کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟ به چه امید نفس می کشی ؟ کیف و کلاسورت را از چه پر می کنی؟ از خیال ، از کتاب ،از لقب شامخ دکتر یا ازآدامسی که هر روز مادرت در کیفت می گذارد ؟

کدام اضطراب جانت را می خورد ؟ دیر رسیدن به اتوبوس ، دیر رسیدن سر کلاس ، نمره گرفتن؟دلت را به چه چیز بسته ای؟

به مدرک ، به ماشین ، به قبول شدن در حوزه فوق دکترا ؟

"صفایی ندارد ارسطو شدن،خوشا پر کشیدن ،پرستو شدن"  آی پسرک دانشجو ، به تو چه مربوط است که خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است ؟جوانی به خاک افتاده است؟

آی دخترک دانشجو ، به تو چه مربوط است که دختران سوسنگرد به اشک نشانده اند ؟ و آنان را زنده به گور کردند ؟هیچ می دانستی؟ حتما نه هیچ آیا آنجا که کارون و دجله وفرات بهم گره می خورد ، به دنبال آب گشته ای تا اندکی زبان خشکیده کودکی را تر کنی و آنگاه که قطه ای نم یافتی با امید های فراوان به بالین آن کودک رفتی تا سیرابش کنی اما دیدی که کودک دیگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نیستی ، اگرعلی اکبرنیستی ، اگر جعفر و عبدالله نیستی ، لااقل حرمله مباش ! که خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اکبر و علی اصغر را به زمین پس نداد من نمی دانم که فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد کرد!!!

منبع: البرز

يادي از سهراب سپهري(صداي پاي آب)

"تقديم به همه مادران دنيا"

اهل کاشانم 

روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.

و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.

من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم 
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی "تکبیره الاحرام" علف می خوانم،
پی "قد قامت" موج.

کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشنی باغچه است.

اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم 
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.

اهل کاشانم 
نسبم شاید برسد 
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک "سیلک".
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف، 
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ، 
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟ 
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟

پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب. 
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.

طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ، 
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.

چیزهایی دیدم در روی زمین:
کودکی دیم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: "شما"

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم ، از جنس بهار، 
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش "انشا"
اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و امثال".
عارفی دیدم بارش " تننا ها یا هو".

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت . 
من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی 
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست.

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
و بزی از "خزر" نقشه جغرافی ، آب می خورد.

بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.

عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در کوچه زن.
بوی تنهایی در کوچه فصل.

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.

جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز:
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ "نازی" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.

حمله کاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر " لوله کشی".
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
حمله واژه به فک شاعر.

فتح یک قرن به دست یک شعر.
فتح یک باغ به دست یک سار.
فتح یک کوچه به دست دو سلام.
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.

قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.
قتل یک قصه سر کوچه خواب .
قتل یک غصه به دستور سرود.
قتل یک مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید به دست "دولت".
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.

همه روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه یونان می رفت.
جغد در "باغ معلق " می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه آرام "نگین" ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کرچه چراغی ابدی روشن بود.

مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.


اهل کاشانم، اما 
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب 
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ، 
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.

من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.

تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.

من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.


زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی "ماه"، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی شستن یک بشقاب است.


زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسه" ساده و یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟

من نمی دانم 
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون"است.

رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.

و نپرسیم کجاییم، 
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.

و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون می ریزد.

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین، 
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام 
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ 
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم 
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)

در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.

پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.

ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ ، 
کار ما شاید این است
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.

کار ما شاید این است 
که میان گل نیلوفر و قرن 
پی آواز حقیقت بدویم.

کاشان، قریه چنار، تابستان 1343

یابودی از شهید کاوه(هم شهری عزیز)

اوایل جنگ تحمیلی منطقه کردستان در تصرف گروهکهای ضدانقلاب بود ولی جوان 25 ساله مشهدی توانست بسیاری از این مناطق را از دست گروهکها آزاد کند تا آنجا که گروههای ضدانقلاب برای مرده یا زنده اعجوبه جنگهای چریکی (شهید محمود کاوه) جایزه تعیین کرده بودند.
به گزارش خبرنگار مهر، روایتها و داستانهای زیادی از زندگی شهدا و ایثارگران منتشر شده ولی واقعا برخی شهدا هنوز هم ناشناخته مانده اند و نسل امروز اطلاعات چندانی از این قهرمانان وطن ندارند. یکی از این شهدا شهید محمود کاوه است. شاید بهتر باشد روایت زندگی محمود کاوه را اینگونه آغاز کنیم. به قول معروف محمود بچه بازاری بود و بخشی از دوران کودکی اش را در کنار پدر در بازار مشهد گذراند. البته پدر محمود در دوران طاغوت برای مبارزات علیه رژیم شاه با چهره هایی مانند شهید هاشمی نژاد و حضرت آیت الله خامنه ای ارتباطات نزدیکی داشت و گاهی هم پسرش را با خودش به محفلهای سیاسی می برد.

از دبیرستان و حوزه علمیه تا گذراندن دوره های چریکی

این رفت و آمدها ادامه داشت تا اینکه محمود پا به دبیرستان گذاشت و همزمان در حوزه علمیه و پای منبر درس آیت الله خامنه ای دروس حوزوی را فرا گرفت. مبارزات محمود کاوه در دوران دبیرستان و حضور در راهپیماییها وی را یکی از عناصر فعال انقلابی معرفی کرد تا اینکه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در مشهد شد. علاقه محمود به جنگهای نامنظم موجب شد تا دوره های سخت چریکی و تکاوری را بگذراند و تخصص این شهید موجب شد تا به دلیل شایستگی که دارد به عنوان مامور حفاظت از بیت رهبری (حضرت امام خمینی ره) از مشهد به تهران منتقل شود.

پس از آغاز جنگ تحمیلی محمود کاوه خود را به نیروهای خراسان رساند و به عنوان مربی در یکی از پادگانها مشغول به خدمت شد. شور و اشتیاق محمود برای حضور در خط مقدم موجب شد تا فرماندهان وی را به منطقه آشوب زده کردستان منتقل کنند که نخستین ماموریت شهید کاوه در این منطقه آزادی بوکان بود. تواناییها و پشتکار محمود موجب شد تا پس از مدتی به عنوان فرمانده سپاه سقز منصوب شود.

شهید کاوه که همیشه عملیاتها و اقداماتش موجب تحیر فرماندهان بود توانست با کمترین نیروی عملیاتی منطقه اشغال شده بسطام را در مدت 24 ساعت از دست عناصر ضد انقلاب آزاد کند.

این اقدام شهید کاوه و تیم عملیاتی اش موجب شد تا گروهکهای ضد انقلاب مستقر در مرزهای ایران برای زنده و یا مرده محمود جایزه بزرگی تعیین کنند. ولی کاوه آرام ننشست و به عنوان فرمانده عملیات تیپ شهدا به فرماندهی شهید ناصر کاظمی به قلب دشمن یورش برد. آوازه حضور محمود کاوه در نوک پیکان تیپ شهدا وحشت در دل منافقان به وجود آورد تا جائیکه این تیپ توانست سد بوکان، صائین دژ، کیله، آشنوزنگ و محور استراتژیک پیرانشهر به سردشت را آزاد کنند.

 

فرمانده تیپ شهدا/ شهادت در قله 2519

در این عملیاتها فرمانده تیپ به شهادت رسید و در خردادماه سال 62 محمود کاوه به عنوان فرمانده تیپ شهدا منصوب شد. اولین ماموریت تیپ پس از فرماندهی شهید کاوه انجام عملیات برون مرزی والفجر 2 در منطقه حاج عمران بود که همزمانی آن با عملیات والفجر 4 موجب شد تا بخش زیادی از مناطق کردستان و سردشت از وجود ضد انقلاب پاکسازی شود. تا اینکه در تاریخ 11 شهریورماه سال 65 کاوه در جریان عملیات کربلای 2 بر بلندای قله 2519 حاج عمران به شهادت رسید.

تعداد مسئولیتها در دوران انقلاب و دفاع مقدس:

•مربی آموزش نظامی
•مسئول محافظین بیت امام
•مربی آموزش نظامی
•مسئول عملیات سقز
•مسئول عملیات تیپ ویژه شهدا
•فرمانده تیپ ویژه شهدا
•فرمانده لشکر ویژه شهدا
تعداد مجروحیتها:

•اصابت گلوله به ناحیه شکم اسفند ماه ۱۳۶۱ پاکسازی روستای محمد شاه از توابع مهاباد
•اصابت گلوله به ناحیه شانه چپ مرداد ماه ۱۳۶۳ پاکسازی منطقه عمومی دارلک از توابع مهاباد
•اصابت ترکش به ناحیه دست راست وسر بهمن ماه ۱۳۶۳ منطقه عملیاتی بدر
•اصابت ترکش به صورت اسفند ماه ۱۳۶۴ منطقه عملیاتی والفجر
•اصابت ۱۲ ترکش نارنجک به ناحیه سر اردیبهشت ۱۳۶۵ منطقه عمومی حاج عمران عراق موسوم به تک حاج عمران
 
فیلم سینمایی "شورشیرین" روایت زندگی شهید کاوه

حال پس از گذشت بیش از 25 سال از شهادت این سردار رشید فیلم سینمایی از زندگی محمود کاوه ساخته شده است. "شور شیرین" راوی قسمتی از حماسه دلاوریهای شهید کاوه است و الزاما پایان‌بندی تراژیک ندارد. به این معنی که برای تحریک آلام مخاطب، کارگردان در پایان فیلم، کاوه را به شهادت نمی‌رساند؛ مجموعا کارگردان در "شور شیرین" کوشیده کاوه را به جامعه معرفی کند.
 
حمیدرضا عمّارلو متولد سال 1368 بازیگر نقش شهید محمود کاوه است
 
 
روایت همسر شهید از خواستگاری تا سه سال زندگی با محمود کاوه

همسر شهید محمود کاوه می گوید: آقا محمود را از دو سال قبل از خواستگاری می‌شناختم. چون مددکار سپاه بودم و برای سرکشی به خانواده‌های رزمنده و شهدا می‌رفتم به منزل کاوه هم سر می‌زدم. مادرش گله می‌کرد که محمود نه تلفن می‌زند و نه مرخصی می‌آید. همین رفت و آمدها و به خصوص خواهر بزرگش که مدتی همکار ما بود زمینه‌ای برای آشنایی بیشتر خانواده آن‌ها شد و بالاخره به خواستگاری آمدند. زمان خواستگاری من خجالت می کشیدم و به گلهای قالی خیره شده بودم. بین ما سکوت بود تا اینکه آقا محمود گفت: می‌خواهم دینم کامل شود و قصد من این است ازدواج کنم تا شهید بشوم. البته همیشه آرزویم این بود که با یک سید ازدواج کنم. شاکی بودم از این که محمود سید نبود و من عروس حضرت فاطمه (س) نشده بودم. آن روز گذشت و من شبش فکر کردم که فردا برای خرید و مراسم عقد چه کنم که روز بعد فهمیدم آقا محمود همان شب به کردستان رفته تا هشت ماه از او خبری نشد.
 
خطبه عقد را امام (ره) خواندند
 
خطبه عقد را امام برایمان خواند. آقای آشتیانی رفت نزدیک امام و گفت: دامادمان آقای کاوه ست. محمود کاوه. می شناسیدشان که؟ امام نگاهش کرد و لبخند زد، سرش را گرفت طرف آسمان، چیزی زیر لب زمزمه کرد که به دعا می‌مانست. یک قرآن با خودمان برده بودیم امام امضایش کرد. هنوز یادگار نگهش داشته‌ام.
 
در طول سه سال زندگی تنها 100 روز در کنار هم بودیم
 
همسر شهید کاوه می گوید: در طول سه سالی که با هم بودیم شاید صد روز در کنار هم نبودیم تازه برای هر روز فقط یک تا دو ساعت در خانه بود که اتاق را هم مقر فرماندهی کرده بود. به منطقه تلفن می‌زد یا نیرو جمع می‌کرد، متن سخنرانی را آماده می‌کرد و یا دوستانش را می‌دید حتی موقع خواب هم آرامش نداشت.
 

 


"زهرا کاوه" فرزند شهید از تصویرش با لباس سپاه می گوید
 
زهرا کاوه، دانشجوی فوق لیسانس رشته حسابداری، متأهل و دارای 2 فرزند است. در مورد پدرش می گوید: پدر را از طریق مادر، عمه‌ها و پدربزرگ شناختم. جالب‌ترین بخش زندگی پدر برای من سن پدر است. اینکه در این سن کم، کسی بتواند  تا این  اندازه پیشرفت‌ کند. من خودم 28 سال سن دارم و هنوز در ابتدای راه هستم. ولی شهید کاوه در 25 سالگی، مدارج بالایی را طی کرده بود. در مورد عکسی که در کودکی با لباس سپاه از او گرفته شده می گوید: این لباس را مادرم به من پوشانده بود. خود مادرم سپاهی و نظامی است و علاقه خاصی به نظام مقدس سپاه دارد. برای همین هم یکی از لباسهای پدرم را به خیاطی دادند تا برایم کوچک کند و ایشان به تنم پوشاندند. ای کاش آن زمان دوربینها زندگی پدرم را به تصویر می کشیدند.  

رفتی ز دیده و داغت به دل ماست هنوز
                              هر کجا می نگرم روی تو پیاست هنوز

                                آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو                                                           نام نیکت همه جا ورد زبانست هنوز

سلام وخسته نباشيد خدمت تمامي دوستان عزيز

از همگي عذر خواهي مي كنم بخاطر تاخير چند روزه كه در بروز كردن وبلاگ بوجود اومد. متاسفانه مادر بزرگ مهربان وعزيزم رو از دست دادم واين چند روز به عزاي اون مهربان مادر نشسته بودم.

از تمامي دوستاني هم كه در اين مدت برام پيامك، پيام و ابراز همدردي شون رو به هر طريقي اعلام كردند كمال تشكر رو دارم.

ان شاء الله خداوند اموت همه ي شما رو مورد رحمت خودش قرار بدهد.

مشکل اساسی راجع به نمازهای ما


1- نمازهاي ما ناقص است

نمازهاي ما ناقص است چون

الف) نماز ما، با غفلت است

قرآن مي‌فرمايد: «أقم الصلوة لذكري» و حال آن كه قسمت عمده‌اي از نماز ما با غفلت انجام مي‌شود.

ب) نماز ما، بازدارنده از گناه نيست

قرآن مي‌فرمايد: «إن الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر»، و حال آن كه ما نمازمي‌خوانيم ولي مرتكب گناه هم مي‌شويم. معلوم مي‌شود نماز ما كارايي لازم را ندارد؛ چرا كه اگر كامل بود، كارايي‌اش هم كامل بود. به عبارت دقيق‌تر: اگر قضيه‌اي صادق بود، عكس نقيض آن هم صادق است. و چون قضية فوق بلاشبهة صادق است، عكس نقيض آن هم صادق است؛ يعني «ما لاينهي عن الفحشاء و المنكر‍ فليس بصلوة»، و از آنجا كه آنچه ما به عنوان نماز انجام مي‌دهيم بازدارندة از گناه نيست (يا لااقل بازدارنده از همة گناهان نيست)، معلوم مي‌شود در همان محدوده نماز هم نيست (يعني ناقص است).

2- نماز، براي ما كار مهمي نيست

مشكل دوم اين است كه عملاً قبول نداريم نمازمان ناقص است؛ چرا كه براي برطرف‌شدن نقصش تلاشي نمي‌كنيم. يعني نه تنها نماز ما ناقص است، بلكه حتي اهميت لازم را به نمازمان در جهت برطرف‌شدن آن نقص نمي‌دهيم؛ شاهدش اين است كه نمازهاي ما از اول تكليف تا كنون، تغييري نكرده‌است و در نمازمان پيشرفتي نكرده‌ايم، حتي شايد كيفيتش پايين‌تر هم آمده‌باشد! و همين، شاهد اندك‌بودن اهتمام ما به نماز است.

كودكي را در نظر بگيريد كه چند ماه به طور مستمر و مرتب در كلام آموزش خط حاضر شده ولي خطش هيچ تغييري نكرده؛ هنوز مثل اولْ بدخط مي‌نويسد. در چنين حالتي به او گفته‌مي‌شود: «چرا به كلاس و تكاليفت و ... اهميت نمي‌دهي؟!»، يعني عدم حصول پيشرفت، شاهد عدم اهتمام او به كلاس و درس تلقي مي‌شود، اگر چه هر روز در كلاس حاضر شده‌باشد و ... . 

اثرات بی نمازی

روزی حضرت زهرا(س) به پدرش عرض کرد کسی که در نمازش کاهلی میکند و نمازش را

سبک میشمارد چه می شود؟ رسول خدا فرمود: هر کس در نماز کوتاهی کند و نماز را سبک

بشمارد به پانزده بلا مبتلا میشود شش در دنیا و سه در وقت مردن وسه در قبر و سه در وقتی

که از قبر خارج میشود.

اما ان بلاهایی که در دنیا میرسد: اول برکت از روزی وی برداشته می شود دوم عمرس بی

برکت میشود سوم از رئی او سیمای صالحین محو میشود چهارم هر عمل انجام دهد ثواب ندارد

پنجم دعایش قبول نمی شود ششم از دعای صالحان بهره نمی برد.

بلاهایی که وقت مردن به او میرسد: اول ذلیل میمیرد دوم گرسنه جان میسارد و سوم تشنه از

دنیا میرود.

بلاهایی که در قبر به او میرسد: اول یک ملک به او موکل میشود تا او را عذاب دهد دوم قبر بر

وی تنگ گردد و سوم قبر وی تاریک شود.

بلاهایی که در قیامت به وی میرسد: اول یک ملک او را کشان کشان به عرصات محشر می اورد

دوم حساب وی سخت میشود و سوم خداوند به او نظر می کند و او را عفو نمیکند و برای اوست عذاب سخت.

طليعه

من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم

طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟

پوچ و بس تند چونان باد دمان

همه تقصير من است، اين كه خود مي دانم

كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني

كه چه سان مي گذرد عمر گران؟

كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

همه گفتند: «كنون تا بچه است،

 بگذاريد بخندد شادان

كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست

بايدش ناليدن».

... من نپرسيدم هيچ

كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟

هيچ كس نيز نگفت

 زندگي چيست؟ چرا مي آييم؟

 به چه سان بايد رفت؟

پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟

 با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟

... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط

فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات

بعد از آن باز نفهميدم من

كه چه سان عمر گذشت

ليك گفتند همه:

«كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند،

 بهره از عمر برد، كامروايي بكند

بگذاريد كه خوش باشد و مست،

 بعد از اين باز ورا عمري هست».

يك نفر بانگ برآورد:

«از هم اكنون بايد فكر فردا بكند».

ديگري آوا داد:

«كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند».

سومي گفت:

«همان گونه كه ديروزش رفت،

بگذرد امروزش،

 همچنين فردايش».

با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ

 كه چه سان جواني بگذشت؟

آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟

نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي

عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي

چه تواني كه ز كف دادم مفت

من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت

قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش برد

ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات!

... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت

معني اش فهميدم

حال مي فهمم هدف از زيستن اين است رفيق!

من شدم خلق كه با عزمي جزم

و دلي مهدي عزم

پاي از بند هواها گسلم

پاي در راه حقايق بنهم

فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل

مملو از عشق و جوانمردي و زهد

در ره كشف حقايق كوشم

شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم

زره جنگ براي بد و ناحق پوشم

ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم

آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش

ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم

... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم

نه چنين زايد و بي جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معني اش مي فهمم

حال مي پندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت:

كودكي بي حاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل

به زباني ديگر:

كودكي در غفلت، نوجواني شهوت، در كهولت حسرت.[1]


[1]. شعر از سپيده كاشاني، با اندكي تلخيص و تغيير.

صلح و آشتی در عصر پیامبر

«صلح» يكى از دلنشين ترين واژه ها براى همه انسان ها به شمار مى آيد. در اين حال، برخى از خاورشناسان برآنَند كه اسلام را «آيين شمشير» معرفى كنند. البته، عدم رويكرد به آشتى هاى رسول اكرم(ص)، نيز بستر مناسبى را براى اين اتهام فراهم ساخته است. در اين سطور، يكايك صلح هاى پيامبر(ص) شناسايى و بررسى مى شود. اين مهم، با تكيه بر روش تاريخى، و بر اساس روند حوادث انجام مى يابد. صلح پرآوازه «حديبيه» تنها يكى از صلح هاى مورد شناسايى است و در اين نوشتار، موارد متعدد ديگرى مورد اشاره قرار مى گيرد كه از نظر زمانى، در دو بخش «پيش» و «پس» از حديبيه واقع شده اند.

آغاز سخن

در طول تاريخ، همواره «صلح» و «جنگ» به عنوان پديده هايى رويارو، آدميان را به كشاكشى بس دشوار واداشته اند: «زيستن و زنده گذاردن» و يا «مُردن و ميراندَن». البته «صلح» با تداوم بخشيدن به هستى و زندگى، گوارنده كام آدمى بوده، اين فرصت را به بشر داده است كه به دور از تلخى هاى پيكار و كشتار، زمانى را نيز به آسودگى بگذراند. بر اين اساس، هميشه «صلح» داراى چشم اندازى جذاب و دلنشين بوده است.

اينك در عصر حاضر كه ......

ادامه مطلب

فرهنگ از دیدگاه مقام معظم رهبری

بيانات در ديدار وزير و مسؤولان «وزارت ارشاد» و اعضاى «شوراهاى فرهنگ عمومى كشور» 19/04/1374

...(پ 2)برادران و خواهران عزيز؛ خيلى خوش آمديد. از اين‌كه در جمعى كه متكفل و متعهد مسأله‌ى فرهنگ عمومى در جامعه‌ى اسلامى ماست، بحمدالله فضلا و شخصيتهاى فكرى و متخصصان تعليم و تربيت و آگاهان از مسائل فرهنگى حضور دارند، بسيار خوشوقتم؛ زيرا وقتى جمعى از زبدگان و صاحبنظران فرهنگ عمومى يك جامعه، براى ترقى آن اجتماع كرده‌اند، مايه‌ى سعادت و اميدوارى است.

(پ 3)كنترل فرهنگ عمومى، يك مسأله‌ى مهم و جديد است كه شايد اهل فكر و فرهنگ و صاحبنظران مسائل فرهنگى، قبلا به اين معنا كمتر انديشيده بودند و كمتر توجه مى‌كردند كه براى هدايت و اداره‌ى فرهنگ عمومى در جامعه، يك كار ويژه لازم است.

(پ 4)قبلا فرهنگ عمومى جامعه‌ى ما، رها و بسته به اين بود كه كدام صداى قويتر و كدام دست چيره‌تر و كدام مهارت و ذوق تواناتر در صحنه‌ى زندگى مردم حضور يابد و آنها را به سمت اين يا آن پديده و كيفيت فرهنگى بكشاند. اين‌كه امروز جمعى بنشينند و فكر كنند كه چگونه مى‌شود فرهنگ عمومى جامعه را به شكل و سمت صحيحى سوق داد و پالايش و هدايت كرد، موضوع تازه‌اى است كه مربوط به اين چند سال اخير است و ابتدا در «شوراى عالى انقلاب فرهنگى» مطرح شد و اكنون نيز بحمدالله، مجموعه‌اى گرد هم آمده‌اند و آن را دنبال مى‌كنند.

(پ 6)پس، اولين عرضم به شما عزيزان و برادران و خواهران، اين است كه اكنون كه شما در اين زمينه مسؤوليت داريد، خواهش مى‌كنم در اداره‌ى فرهنگ عمومى، از جان و ذهن و فكر و وقت خودتان، در حد توان، مايه بگذاريد. وقتى اين حاصل شد، نوبت آن است كه بررسى كنيم كدام دستگاهها و افراد ديگر، در ارتباط با اداره‌ى فرهنگ عمومى جامعه هستند؛ مثلا صدا و سيما، مطبوعات و يا شخصيتهاى عمده‌ى فكرى و فرهنگى كه گاهى يك سخنشان شكل‌دهنده‌ى يك جريان در فرهنگ جامعه است. چگونگى همكارى آنان با شما، مسأله‌ى بعدى است كه بايد بررسى شود. از اين‌رو، ابتدا شما بايد درست شويد و وقتى كه اين اصل اساسى شكل گرفت، آن‌گاه براساس آن، بسيارى از كارهاى ديگر انجام مى‌شود.

(پ 16)البته اين را هم بارها عرض كرده‌ايم كه فرهنگها تبادل دارند. وقتى‌كه بحث تهاجم فرهنگى را مطرح و بر آن پافشارى مى‌كنيم، به آن معنا نيست كه يك فرهنگ نبايد چيزى را از خارج خود، به خود بيفزايد. متأسفانه در ايران اواخر قاجار كه به فرهنگ غرب توجه شد و به ويژه در دوران منحوس پهلوى كه اين توجه شدت گرفت، آنچه كه واقعا تبادل، تلقى، تعاطى و تكامل فرهنگى بود، در ارتباط با غرب انجام نگرفت؛ بلكه نوعى تحميل فرهنگى رخ داد.

(پ 17)گاهى انسانى هوشمند و عاقل، به اختيار خود، چيزى را گزينش مى‌كند و مى‌پذيرد و گاهى به‌عكس، به يك انسان مست و غافل و بيهوش، به‌زور، چيزى را تزريق و تحميل مى‌كنند. مسلما اين دو، يكسان نيستند. در كشور ما، تحميل فرهنگى كردند؛ يعنى آمدند و بدون اين‌كه گزينش صحيحى در كار باشد، چيزى را در كالبد فرهنگ و ذهنيات اين مردم تزريق كردند.

(پ 19)اگر بتوانيم اخلاق را اسلامى كنيم، فرهنگ را اسلامى كنيم، مردم را با خلقيات اسلامى پرورش دهيم و صفاتى را كه در صدر اسلام از يك جماعت كوچك، يك ملت عظيم و مقتدر درست كرد، در ملتمان زنده كنيم، همينها بزرگترين دستاوردهاست. بايد توجه داشت كه آنچه در آغاز، از پيشرفت و ترقى براى انسانها به وجود آمد، ناشى از همين فرهنگ اسلامى بود: دنبال علم و كار رفتند، تلاش و سعى كردند، نوآورى كردند، به معرفت طبيعت، انسان، تاريخ و راههاى زندگى پرداختند و تعامل خوب و برادرانه را پذيرفتند. اينها چيزهايى است كه هيچ دستگاه قدرتمندى، بدون آن‌كه فرهنگ مردم و بينش آنها را اصلاح كند، نمى‌تواند در جامعه‌اى ايجاد كند. مثلا آن عدالت اجتماعى‌اى كه كمونيستها، بى‌توجه به اصلاح فرهنگ مردم و پذيرش اختيارى آنها بر آنها تحميل كردند، همان چيز ناقص غلط معيوبى شد كه در تاريخ ثبت شده است. يعنى به اسم عدالت اجتماعى، همه چيز را به هم ريختند و هيچ فايده‌اى به‌بار نياوردند.

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

خدايا مرا فهمي ده تا متوقع نباشم كه هميشه دنيا و مردم آن بايد مطابق ميل من رفتار كنند.

ديگران را ببخش، نه فقط براي اينكه آن ها لايق بخشش اند، بلكه به خاطر اينكه تو نيازمند آرامشي.

هميشه از خوبي هاي آدم ها براي خودت ديوار بساز، پس هر وقت
در حق تو بدي كردند، فقط يك آجر از ديوار بردار!

بي انصافي است اگر ديوار را خراب كني!

آسمان به ابرها تكيه مي كند، درخت ها به زمين و انسان ها به مهرباني هاي هم نوعشان
خانه ي ما آنجايي نيست كه در آن زندگي مي كنيم.

خانه ي ما آنجايي است كه در آن عشق مي ورزيم.

و لذا ....
آمده ايم كه زندگي كنيم تا قيمت پيدا كنيم نه به هر قيمتي زندگي كنيم!

                                                                         گشتاسب

ولايت فقيه از منظر امام خميني (ره)

مرحله اثبات

اثبات ولایت فقیه و به فعلیت رساندن آن، از سوی جمهور مردم به وجود می آید. اگر مقبولیت مردمی نباشد، ولایت از قوه به فعلیت نمی رسد، چون به فعلیت رسیدن آن منوط به قدرت انجام حکم وضعی است، همان طوری که در سایر احکام وضعی و تکلیفی قدرت بر انجام آن شرط می باشد. اگر مقبولیت مردمی نباشد، فقیه عملا قدرت انجام این حکم وضعی را ندارد، در نتیجه حکم وضعی در همان مرحله انشاباقی می ماند. اگر مشروعیت الهی و مقبولیت مردمی از نگاه امام،چنین تفسیر شد; بین مشروعیت الیه ولایت فقیه و مقبولیت مردمی آن، تنافی نیست; زیرا مشروعیت الهی از سوی شرع به وجود می آید وبعد مقبولیت آن از سوی مردم شکل می گیرد، که این دو مقوله جداگانه و در عین حال مکمل یکدیگرند، و مردم نیز اساسی ترین نقش را در تعیین رهبر دارند. بدون مقبولیت مردمی، ولایت فقیه به فعلیت نرسیده، زمینه اعمال ولایت وکارایی آن به وجود نمی آید. ومشکل مشروعیت الهی و مقبولیت مردمی و تزاحم ولایت فقها نیز حل می شود; زیرا آن فقیهی از میان فقیهان واجد شرایط، به رهبری تعیین می شود که مقبولیت مردمی داشته باشد. در این جا این سوال طرح می شود:

اگر مردم فقیه را گزینش نکردند، آیا ولایت و حق حاکمیت وی ساقط می شود؟

در جواب باید گفت: .....

ادامه مطلب